kelid-e-tekrar
چهارشنبه 11 آذر 1394
با سلام به همه عزیزانی که به کلبه حقیر قدم نهادند و در مورد موضوعات مختلف اظهار نظر میفرمایند.قبلا از حضورتان سپاسگزارم و به همه تاکید میکنم که نظرات مخالف را با ذکر دلیل و علت بیشتر می پسندم .چون همانطور که میدانیددر تایید و تشویق شیطان کمین میکندولی در مخالفت ونقد سالم حداقل یک اندیشه متضاد نصیب انسان میشود.متشکرم.

چرا تکرار؟
تکرار به مرور زمان باعث تسلط بر موضوع و ملکات ذهنی میگردد.

چرا کلید تکرار؟؟؟
کلید باعث باز شدن قفلهایی که بر موضوعات نهاده شده میگردد. به همین علت این نام برای وبلاگ انتخاب شده که انشاالله با مرور مکرر مطالبی که از بزرگانمان به ارث داریم پی به کنه موضوعات ببریم و توشه ای برای رفتار بهتر داشته باشیم تا در آینده کمتر حسرت بخوریم.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

کلیله و دمنه

بخش 1

تمهید بزرگمهر بختگان

این کتاب کلیله و دمنه فراهم آورده علما و براهنه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال و همیشه حکمای هر صنف از اهل عالم می کوشیدند به دقایق حیلت گرد آن می گشتند که مجموعی سازند مشتمل بر مناظم حال و مال و مصالح معاش و معاد تا آنگاه که ایشان را این اتفاق خوب روی نمود.و بر این جمله وضعی دست داد که سخن بلیق به اتقان بسیار از زبان بهایم و مرغان و وحوش جمع کردند و چند فایده ایشان را در آن  حاصل آمد : اول آنکه در سخن مجال تصرف یافتند تا در هر باب که افتتاح کرده آیدبه نهایت اشباع برسانیدند. دیگر آنکه پند و حکمت  و لهو و هزل به هم پیوست تا حکما برای استفادت آن را مطالعت کنند و نادانان برای افسانه خوانند و احداث متعلمان بظن علم و موعظت نگردند و حفظ آن بر ایشان سبک خیزد و چون در حد کهولت رسند  و در آن محفوظ  تاملی کنند صحیفه  دل را پر فواید بینند و ناگاه بر ذخایر نفیس و گنجهای شایگانی مظفر شوند و مثال این همچنان است که مردی  در حال بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر برای او نهاده باشد فرحی بدو راه یابد ودر باقی عمر از کسب فارق آید.



نوع مطلب : سفر به اعماق فرهنگ و تمدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
یکی از زشت ترین پدیده های اجتماعی اعتیاد است (به مفهوم کلی ) ولی نمیدانم چرا هر وقت صحبت از اعتیاد میشود فوری نظرها به معتادانی که در خیابان در حال چرت زدن هستند و با لباسهای پاره و کثیف  موجب ترس اطرافیان میشوند.اعتیاد به نظر من عبارت است از وابستگی ذهنی به یک موضوع به طوری که همه رفتارها و کنش ها و واکنشهای فرد بدون اختیار تحت الشعاع  آن وابستگی قرار گیرد . با این تعریف کسی که  در راس یک تجارتخانه  نشسته و با یک تلفن مقادیر قابل توجهی از مادیات را به سمت جیب خود سرازیر میکند و خود را شایسته موقعیت خود میداند و هیچ به این موضوع فکر نمی کند که در جامعه چه تعادلی را برهم میزند و حاضر نیست جهت این برهم خوردگی تعادل هزینه ای را که باید بپردازد بپردازد فردی مضر برای جامعه بحساب می آید. درست است که مدیریت غلط باعث بوجود آمدن چنین شرایطی میشود. ولی باید در نظر داشت که در زندگی اجتماعی همه افراد به اندازه خود مسئول بوجود آوردن جامعه سالم هستند. و اگر همه هر آنچه از دستشان بر می آید در جهت برهم زدن نظم حاکم بر جامعه بکار گیرند آنوقت صحبت از ایجاد جامعه سالم در حد یک تئوری باقی میماند و امدادهای الهی هم در کار چنین جامعه ای دخالت نمی کند چون عین بی عدالتیست که مردم در جهت بی نظمی بکوشند و خدا برایشان جامعه ای پیشرفته تدارک ببیند.
مردی که از صبح تا شب در جهت روزی تلاش میکند اگر حاصل دسترنجش را فقط برای خودش در نظر بگیرد و عیال و اولاد خود را از بسیاری از حقوقشان محروم میکند . وقتی اندک سرمایه ای حاصل کرد آن را فقط مایملک خود قرار دهد و سهم دیگر اعضای خانواده را در نظر نگیرد او هم به نوعی دارای اعتیاد خود بینی  میشود .
این قضیه را میتوان تعمیم داد به مالک یک کارخانه و کارگرانی که در کارخانه اش کار میکنند . او هم اگر خود را برتر از کارگران ببیند و سهم بیشتری برای خود در نظر بگیرد او هم معتاد خطرناکی برای یک جامعه سالم است. 
همینطور یک پزشک که با تشخیص های گاها غلط موجب به خطر افتادن جان بسیاری از مردم میشود وقتی به یک کارشناس زبر دست تبدیل شد اگر بخاطر مادیات شعائر انسانی را فراموش کند یک فرد مضر برای جامعه میشود . 
همینطور یک معلم .یک کاسب و..... جامعه سالم از افراد سالم تشکیل میشود و محال است که با روشنفکر نمایی و شعار و....به نتیجه مطلوب برسد بیایید در هر شغل و صنف و حرفه ای که هستیم با خودمان عهد کنیم تا جائیکه از دستمان می آید برای هم نوعمان مفید واقع شویم تا جامعه سالمتری برای آیندگان بسازیم 


نوع مطلب : پدیده های اجتماعی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آن که بر خوان معانی همه شب مهمان بود
میزبان دل بیدار سحرخیزان بود

سینه ای داشت ز باران معارف سرشار
چشمه ی فیض سرانگشتش اگر جوشان بود

قلمی از پر سیمرغ به کف داشت، کز آن
شوق پرواز در این قافله صدچندان بود

شرح تسبیح شهود است، سرود قلم اش
که صدای سخنش نیز همه قرآن بود

شد شفابخش دل و دیده ی صاحب نظران
آن اشارات لطیفی که در المیزان بود

نور اشراق ز سر تا قدمش می بارید
گرچه خود صاحب پاینده ترین برهان بود

گل خوش بوی دلش رنگ رخ دلبر داشت
باغ جانش خوش و سبز از نفس جانان بود

دلبر از پیش خود آموختش اسرار سلوک
که بر او مشکل دیرینه ی عشق آسان بود

سحر آن سان که به آفاق شد این خاک نشین
دل افلاک نشینان هم از او حیران بود

 



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 

ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست

مرد دانا، به جهان داشتن ارزانی نیست

خفتگان را چه خبر زمزمهٔ مرغ سحر؟

حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

داروی تربیت از پیر طریقت بستان

کادمی را بتر از علت نادانی نیست

روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد

نتوان دید در آیینه که نورانی نیست

شب مردان خدا روز جهان افروزست

روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست

پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن

کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

حذر از پیروی نفس که در راه خدای

مردم افکن‌تر ازین غول بیابانی نیست

عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند

مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست

با تو ترسم نکند شاهد روحانی روی

کالتماس تو به جز راحت نفسانی نیست

خانه پرگندم و یک جو نفرستاده به گور

برگ مرگت چو غم برگ زمستانی نیست

ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند

بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست

آخری نیست تمنای سر و سامان را

سر و سامان به از بیسر و سامانی نیست

آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد

عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست

وانکه را خیمه به صحرای فراغت زده‌اند

گر جهان زلزله گیرد غم ویرانی نیست

یک نصیحت ز سر صدق جهانی ارزد

مشنو ار در سخنم فایده دو جهانی نیست

حاصل عمر تلف کرده و ایام به لغو

گذرانیده، به جز حیف و پشیمانی نیست

سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی

به عمل کار برآید به سخندانی نیست

تا به خرمن برسد کشت امیدی که تراست

چارهٔ کار به جز دیدهٔ بارانی نیست

گر گدایی کنی از درگه او کن باری

که گدایان درش را سر سلطانی نیست

یارب از نیست به هست آمدهٔ صنع توایم

وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست

گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی

روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست

دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود

هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست



نوع مطلب : سعدی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود

بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان



نوع مطلب : حافظ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست



نوع مطلب : حافظ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 

اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر شهوت نفس، لذت نخوانی

هزاران در از خلق بر خود ببندی

گرت باز باشد دری آسمانی

سفرهای علوی کند مرغ جانت

گر از چنبر آز بازش پرانی

ولیکن تو را صبر عنقا نباشد

که در دام شهوت به گنجشک مانی

ز صورت پرستیدنت می‌هراسم

که تا زنده‌ای ره به معنی ندانی

گر از باغ انست گیاهی برآید

گیاهت نماید گل بوستانی

دریغ آیدت هر دو عالم خریدن

اگر قدر نقدی که داری بدانی

به ملکی دمی زین نشاید خریدن

که از دور عمرت بشد رایگانی

همین حاصلت باشد از عمر باقی

اگر همچنینش به آخر رسانی

بیا تا به از زندگانی به دستت

چه افتاد تا صرف شد زندگانی

چنان می‌روی ساکن و خواب در سر

که می‌ترسم از کاروان باز مانی

وصیت همین است جان برادر

که اوقات ضایع مکن تا توانی

صدف وار باید زبان درکشیدن

که وقتی که حاجت بود در چکانی

همه عمر تلخی کشیدست سعدی

که نامش برآمد به شیرین زبانی



نوع مطلب : سعدی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

آن یکی می‌گفت در عهد شعیب

که خدا از من بسی دیدست عیب

چند دید از من گناه و جرمها

وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا

حق تعالی گفت در گوش شعیب

در جواب او فصیح از راه غیب

که بگفتی چند کردم من گناه

وز کرم نگرفت در جرمم اله

عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه

ای رها کرده ره و بگرفته تیه

چند چندت گیرم و تو بی‌خبر

در سلاسل مانده‌ای پا تا بسر

زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه

کرد سیمای درونت را تباه

بر دلت زنگار بر زنگارها

جمع شد تا کور شد ز اسرارها

گر زند آن دود بر دیگ نوی

آن اثر بنماید ار باشد جوی

زانک هر چیزی بضد پیدا شود

بر سپیدی آن سیه رسوا شود

چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود

بعد ازین بر وی که بیند زود زود

مرد آهنگر که او زنگی بود

دود را با روش هم‌رنگی بود

مرد رومی کو کند آهنگری

رویش ابلق گردد از دودآوری

پس بداند زود تاثیر گناه

تا بنالد زود گوید ای اله

چون کند اصرار و بد پیشه کند

خاک اندر چشم اندیشه کند

توبه نندیشد دگر شیرین شود

بر دلش آن جرم تا بی‌دین شود

آن پشیمانی و یا رب رفت ازو

شست بر آیینه زنگ پنج تو

آهنش را زنگها خوردن گرفت

گوهرش را زنگ کم کردن گرفت

چون نویسی کاغد اسپید بر

آن نبشته خوانده آید در نظر

چون نویسی بر سر بنوشته خط

فهم ناید خواندنش گردد غلط

کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد

هر دو خط شد کور و معنیی نداد

ور سیم باره نویسی بر سرش

پس سیه کردی چو جان پر شرش

پس چه چاره جز پناه چاره‌گر

ناامیدی مس و اکسیرش نظر

ناامیدیها بپیش او نهید

تا ز درد بی‌دوا بیرون جهید

چون شعیب این نکته‌ها با وی بگفت

زان دم جان در دل او گل شکفت

جان او بشنید وحی آسمان

گفت اگر بگرفت ما را کو نشان

گفت یا رب دفع من می‌گوید او

آن گرفتن را نشان می‌جوید او

گفت ستارم نگویم رازهاش

جز یکی رمز از برای ابتلاش

یک نشان آنک می‌گیرم ورا

آنک طاعت دارد و صوم و دعا

وز نماز و از زکات و غیر آن

لیک یک ذره ندارد ذوق جان

می‌کند طاعات و افعال سنی

لیک یک ذره ندارد چاشنی

طاعتش نغزست و معنی نغز نی

جوزها بسیار و در وی مغز نی

ذوق باید تا دهد طاعات بر

مغز باید تا دهد دانه شجر

دانهٔ بی‌مغز کی گردد نهال

صورت بی‌جان نباشد جز خیال



نوع مطلب : مولوی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات